فردا شنبه بود و همه ی بچه ها کادوهای ولنتاینشونو می آوردن مدرسه. با ته مونده پولی که از جیب خرجی هاش واسش مونده بود به زور می تونست مسخره ترین عروسک مغازه رو بخره. بغض کرده بود و الکی با موبایلش ور می رفت. خلاصه خودشو راضی کرد. رژ لبشو از کیفش درآورد و لب و گونه هاش رو قرمز کرد. روسریش رو شل کرد و رفت تو مغازه.
نیم ساعت بعد یه پاندای خوشگل تو بغلش بود و در حالی که داشت عطری رو که اشانتیون گرفته بود تو کیفش جاسازی می کرد از مغازه اومد بیرون.
سرم داشت منفجر می شد. ساعت ۴:۳۰ شب بود. داشتم فکر می کردم که چرا باید این مزخرفاتو یاد بگیرم. یه صدای ممتد اذیتم می کردم. بیشتر دقت کردم، صدا از طرف کتاب می اومد. وقتی گوشمو نزدیک کردم معلوم شد که صدا مربوط به کنده شدن چسب وسط کتابه. یه لحظه پیش خودم فکر کردم نکنه کتاب هم از اینکه اینقدر بی ارزشه داره گریه میکنه؟
خندم گرفت و رفتم آشپزخونه تا چایی بریزم، وقتی برگشتم گوشه ی کتاب خیس بود!!!
چند روز بود که پیرمرد سحرخیز دل و دماغ نداشت. امروز به زور تونست از رختخواب بیاد بیرون. فایده ای نداشت،خانم ربیعی امروز هم واسه شیر گرفتن نیومده بود. با خودش عهد کرده بود امروز اونقدر تو پارک روبروی سوپرمارکت بشینه تا ببیندش. تازه چرتش گرفته بود که پیرزنی سنگک به دست کنارش نشست. وقتی پیرزن خواست پاشه او هم پاشد.
پیرمرد سحرخیز از اون روز به بعد اول سنگک می خرید، بعد میرفت تو صف شیر می ایستاد.
انگار سر قیمت به توافق نرسیده بودن. دختره می گفت نرخش همینه آشغال: ۲۵ تومن، پسره هم می گفت مونیکا بلوچی هم ۲۵ تومن نمی گیره. دختره پرت شد پایین، رو مانتوش رد پا بود و بلند جیغ می زد.
پسره گازشو گرفت رفت. چراغ قرمز شده بود، صدای ترمز بدی اومد، راننده تاکسی فحش مادر می داد و داد می زد که تا قرون آخرشو ازت می گیرم.
دختره فحش می داد و می خندید.
مرد خسته سرش را به شیشه ی مترو تکیه داد. به فکر خریدن کیک تولد دخترش بود. عطر خوش خانم بغل دستی باعث شد چشاشو باز کنه. سر صحبت با پرسیدن ایستگاه دروازه دولت باز شد. مرد به جای میرداماد تو دروازه دولت پیاده شد. ساعت ۵ بعد از ظهر بود، تا ۹ کلی وقت داشت.
مرد خسته اون شب وقتی اومد خونه، بوی خوبی می داد.
هی فلانی:
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک؛ آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او وجز با او نمی خواهی!!!
قشنگ می رقصید. قر کمرش حرف نداشت. با اون آهنگ خردادیان هم نمی تونست این طوری برقصه! اگه دختر بود چی می شد!!!!
آره پسر بود. پسری که با ریتم ناجور رفیق تمبک زنش واسه ماشین هایی که پشت چراغ وایساده بودن می رقصید و پول میگرفت. اولش مثل همیشه بی تفاوت از کنارش رد شدم. خانمی که داشت از کنارم رد می شد یهو برگشت و گفت: خجالت نمیکشه مرد گنده.
جدی خجالت نمی کشید؟ اولش به سرم زد برم بهش بگم خبرنگارم و می خوام باهاش مصاحبه کنم ولی بعدش ترسیدم. به جای حرف زدن وایستادم و نگاهش کردم. اینو که میگم نه شعار نه تعبیر فیلسوفانه. ولی واقعا عجب تلخ می خندید. کاش موقع رقصیدن بی خیال خندیدن می شد. یاد کتاب بادبادک باز افتادم. یاد حسن. یاد پسرش که طالبان می رقصوندش.
راستی این مرد جوونو کی می رقصوند؟
طالبان؟
دیروز تو مترو نشسته بودم و داشتم یه مقاله درباره پخش فیلم علی سنتوری می خوندم.( پیام اخلاقی: شماره حساب یادتون نره). بغل دستیم چند تا سوال در مورد فیلم و شماره حساب و ... ازم پرسید. بعد یواش یواش بحث عوض شد و کار به جایی کشید که ازم پرسید چه آرزویی داری؟ من هم مثل هر پسر خوبی گفتم سلامتی همه. گفت شعر نگو. جدا چه آرزویی داری؟ هر چه قدر فکر کردم چیز خاصی یادم نیومد. از مترو که پیاده شدم بدجوری حالم گرفته بود. آخه یعنی چی؟ من آرزو ندارم؟
شب کلی فکر کردم که آرزوهام چی شدن؟ بعد یکیشون یادم اومد. ۱) یه شب پاییزی تو ساحل رو یه happy chair جلوی آتیش بشینم و در حالی که Juan Baez گوش میدم چایی نوش جان کنم. بعد فکر کردم دیدم چه مضحکه! خوب این که کاری نداره. اگه همین آخر هفته برم شمال می تونم به این آرزوم برسم. آره ؛ خوب یه آرزوی محال:۲) کاش می تونستم با شازده کوچولو دوست بشم و ازش بخوام گلشو به من نشون بده. حال خودم هم از این یکی بهم خورد . اون قصه ست. ناسلامتی من یه مهندسم( قراره بشم) من که دیگه نباید از این آرزوها بکنم. خوب پس چی کار کنم؟ نمیشه که آرزو نداشته باشم! پس ترجیح میدم همین آرزوهای کشکیم رو داشته باشم:
آرزوی اینکه برم مکزیک و توی یکی از جشن های عروسی شون اون رقص های شادشونو ببینم.
آرزوی اینکه یه هفته برم و تو تیمارستان بخوابم( البته به شرط اینکه کسی کاری باهام نداشته باشه)
آرزوی اینکه با لباس بپرم تو استخر ائل گلی تبریز
آرزوی سقوط آزاد( به شرط اینکه چترم بازشه)
آرزوی خرپول بودن
آرزوی اینکه به جای متالورِژی( یا هر رشته فنی دیگه ای) جامعه شناسی یا روان شناسی و شایدم روزنامه نگاری بخونم.
آرزوی اینکه کل عمرم مسافرت کنم.
.......
دلم هواي يه دوست خوب كرده، خيلي خوب
با من دوست مي شي؟
اگرچه برف سنگینی بارید ولی وضعیت عادی بود. بعد از ۲۰ سال در کویر لوت برف بارید ولی وضعیت عادی بود. قیمت کنسرو چهار برابر شد و هر بسته نان ۱۳۰۰ تومان به فروش رفت ولی وضعیت عادی بود. برای جابجایی مسافران از ارتش کمک گرفتند ولی وضعیت عادی بود. ده هزار نفر در بزرگراه زنجان-رشت در یخبندان اسیر شدند ولی وضعیت عادی بود. کرایه مسیر آزادی- میدان امام حسین به ۲۰۰۰ تومان رسید ولی وضعیت عادی بود. ... بابا چی کار به این کارا داری وضعیت عادی بود دیگه.
تو تهران وضعیت عادی بود، چون فقط ۲۰ دستگاه شن پاش برف روبی ۸۰ میلیونی از دانمارک وارد کرده. اما تو رشت و قزوین و زنجان وآذربایجان هم اینطور بود؟ تو تهران یه برف قشنگ و ناز بارید تا بچه ها برف بازی کنن و بقیه بشینن تو خونه و حال کنن.تو تهران مردم مشکل گرم شدن هم نداشتن. بچه پولدارها هم یه پیست توپ واسه اسکی پیدا کردن.آره برف تو تهران خیلی حال داد. شرایط در تهران عادی است، اصلا نگران نباشید چون تهران پایتخته.
آره تهران پایتخته، گور بابای بقیه.